|
من با لهجه راه میروم،از جای پاهایم نمی توان فهمید که در کجای جهان گم خواهم شد
|
مادر نیست که.
مادرد است.یعنی درد ما را به جان می خرد.ولی می گوییم مادر چون درد هایش انتها ندارد.
شما هم می دونی،منم می دونم که "فقط" دسته داره.طاقه.تکه.ولی دلم که نمی دونه.از تنهایی ِ
"فقط "غم اش میاد.من یه عمر با دستم دیکته نوشتم ،"فقط"هام همه دسته دار، همه یکّه ،همه طاق. یه چند صباحی هم هست که دارم با دلم مینویسم، "فقت "ها دارن با دوتا چش سیا نگام میکنن.انگاری بخوان بگن"گولو،گولو،بیا با هم دوس باشیم،بیا تنها نباشیم"
*توی عنوان یه فقتِ قد کوتاه وایستاده رو نوک پنجه هاش،داره نگاهتون میکنه.
به ازای هر سر انگشتی که در حسرت نوازش به دندان گزیده شود،تنی وجود دارد که در تنهایی
می سوزد.
دنیا خیلی سختش بود گولویی را تاب بیاورد که بغل کم داشت.گولو رفت حمام.قیچی آویزان به جالباسی را دید و حسرت نوازش را.آرشه ی لبه های تیز را برداشت،کشید به زه گیسوی شرابی....و نواخت...فورته.استاکاتو.صدا ها همه مذاب بودند و نت ها همه چنگ.... دختری که امروز کله اش به کیوی شبیه تر است ، دیشب دست تنها کنسرتوی بغض را نواخته.
گولو اومده اومده تو اتاق کارش،بعد دیده اتاق بوی شوید کوبیده و گربه مرده میده.به آقای همکار گفته اون درو باز کن.آقای همکار گفته چرا.گولو گفته آخه بو مرد میاد.آقای همکار بادی انداخته به غبغب و جواب داده که" ما افتخارمون به اینه که بو نامرد نمیاد!"
.
پ.ن:خیلی نامرد بود.یعنی زن بود.
خیلی کلیشه ای نشست کنار جوب،پريايی که از قصه جا مانده بود.ته ذهنش یک نفر زار و زار مثل ابرهای بهارگریه می کرد.لب ورچید كه گربه ای تو گلویش چنگ ميزد.یک نفر گویا مست رد شد.پریا جواب "بخورمت جیگر" مست را نداد.دستش را گذاشت لب سیمان های لب پر جوب. با خیال راحت تمام قصه را عق زد. ده دقیقه ی بعد بود که یک پریای نازنين با گونه های خشک سوار اولین ایکس تری کنار خیابان شد و مثل همه ی زرزروهای دیگر رفت به دنبال یک لقمه نان حلال. عصر عصرِ تكنولوژی بود و وای فای و تاچ اسکرین و تله کامنیوکیشن و ویرچوال لایف.بغض ها همه پلاستیکیِ ضدخش و نشکن بودند و شب هرگز در این عصر راه نداشت.
یکی از مصادیق شرمندگی در سازمان من این است که روزی که قیمت نِمیرُف بیست درصد افزایش یافت،همکاران به مراتب بیشتر از آن روز تاریخی هک شدگی رمز کارتها عصبی بودند.
روی سنگ قبرم بنویسید "از تنهایی بسیار می ترسید" ننویسید یکبار هم از بیکسی رفت نشست روی صندلی توالت و جیش کرد و گریه کرد.میدانید؟شاعرانه نیست.
میدانی؟روزی نیست که دستکم به قلم پنج تا وبلاگ نویس غبطه نخورم.میدانی؟روزی نیست که دستکم به قد بلند پنج نفر غبطه نخورم.حالا هی بپرس چرا آخر نامه هایم مینویسم"قربان قلمت و قدت"
همه ی حرفهای خوب را شریعتی و چاپلین و کوروش کبیر گفتند.حالا چند وقتی است که جز فنجان لب پر و پوتین کهنه چیزی به قلابم گیر نمیکند.
بیا پیامبر بازی کنیم.پتوی گلبافت را بردار و بکش بر سرت و سرم.مرا اهل بیت خودت کن.
زندگی هم یک دگمه دارد. ناخن ات را میگذاری رویش .فشار میدهی.تق.صدا میدهد.طعمش عوض می شود.زندگی هم یک دگمه دارد. کمی حوصله کن.پیدایش می کنم.
*سبز ِروشن
پ.ن:رنگ چشمای خودم گُه جوجه ایه.ینی به منم اعتماد نی.
از آقای دستفروش مهربان دی وی دی تایم خریدیم،پورن از آب درآمد.
.
پ.ن:پول اش را داده بودیم!نشستیم و دیدیم و به ریش آن پورن خریده ای که دارد تایم می بیند خندیدیم!
*Too funny acts
دارم سعی میکنم از دید فان به کل قضیه نگا کنم ولی خب از تو چه پنهون ته دلم یه حس ناجوری هس. یه جور دهن کجی.یه شیشکی غلیظ. تو بگو چه میشه کرد؟ من که دلم نمیخواس اینطوری نشه.می خواس؟ نه والله.فقت اگه منم بودم خعلی خوب میشد خو.یه نفر بیشتر که چیزی ازشون کم نمیکرد.میکرد؟نه والله.کاری از دسم بر نمیاد.پس میام و واسه تو خط و نشون میکشم.واسم یه قصه ی خوب بنویس.باشه؟باشه.از اون هپیلی اور افترها.از اون عشقولانه های توپ.اصن هر جوری خودت دوس داری.اصن سپردم به خودت.باشه؟ از من انتظار نداشته باش هی بهت توکل کنم و هیچ هم جیکم درنیاد.خب خودت هم میدونی به من میگن بنده.یعنی بندم.بند یه لحظه حال خوش تو.تا چی بخوای و چی بنویسی.سپردم به خودت.این حس گه شِبه حسودی رو هم بگو از دل من بره.ازش دوسم نمیاد.قصه ی پسرخاله رو هم خوشگل ادامه بده.مرسی.
پ.ن:دست گولو سبکه.پسرخاله ایز چوزن فور اِ نایس اند شاینی امریکن گرین کارد.
کسانی هستند که سراز کار این دنیا در نمی آورند،به این جهت حرکاتشان مبهم و آمیخته با ترس است.
من چند نفر را تا کنون شناخته ام،که در چشمانشان امید بی پایانی موج می زند،که تا آنور گیتی گسترده شده و به شب بی پایان و روز بی پایان منتهی می شود.در چشم این افراد غم مخصوصی نهفته است،زیرا تا آخر عمر هم این دنیا باورشان نمی شود.
اینها حرکاتشان گسسته و مضحک است،با دقت و با حواس پرتی مخصوصی اشیاء را می گیرند.نوعی برادری بین اینها و اشیاء وجود دارد.با آدم های معمولی کمی بیگانه هستند.کوشش بسیاری می کنند تا کسی از آنها نرنجد.سعی می کنند قساوت و تندی مردم را نادیده بگیرند،در واقع از مردم وحشت می کنند به این جهت می کوشندتا دوست آنها باشند.
مردم در مقابل این اشخاص خونسرد و قسی القلب هستند.حرفهای اینها ساده و مستقیم است،طوریکه از آسمان و از خدا با سادگی بسیاری صحبت می کنند،مثل اینکه هر روز و هر ساعت کارشان با خدا و با آسمان است.بقدری آسان راجع به این مسائل حرف می زنند که مردم عادی نمی توانند حرفهایشان را باور کنند،مردم عادی فکر می کنند:چطور می شود از خدا از درخت از گل به همان بی تکلفی حرف زد که ما از خرج خانه یا خرید منزل صحبت می کنیم؟
اینها دائم مثل اینست که بر کشتی سوارند و از ساحل های دنیا به راحتی می گذرندو از سایه روشن های این ساحل ها درد عمیقی در دلشان جا می گیرد.هیچ وقت برق چشمهایشان را فراموش نخواهم کرد.وحرکت دستشان را که بی تابانه و غایب ولی با احترام و دوستی با اشیاء بازی می کند.حرفهایشان قطعی و جدی است و حرفهایشان را باید قبول کرد،زیرا این کلمات را از سرزمین دوری به همراه آورده اند.فکر کنم از سرزمینی که خورشید و ماه با هم می تابند،آنها به اختیار بیننده و در امتداد نگاهشان تغییر مسیر می دهند.چمنزار ها با لبخندی به شهر های عظیم مبدل می شوندو با اخمی شهرهای عظیم خرابه های غم انگیزی می گردند.دنیایشان باید هراس انگیز و دوست داشتنی باشدچون جز قانون لبخند و اخم قانون دیگری ندارد.اینها چون بچه ها با عظمت و قابل ترحم هستند،تنشان تمام عمر ساده و ناشی باقی می ماند.تنشان بیشتر دنیا را در موقع طلوع آفتاب به یاد می آورد،ساعاتی که هنوز بین شب و روزکشمکش هست.
اینها گوئی خاطرات بی پایانی از شب حفظ کرده اند.....
پ.ن: لطفن خدای من را پاس بدارید.فرد بسیار محترمی ست.بسیار محترم و بسیار بخشاینده تر از شما.من از سوی او آمده ام.به سوی او باز خواهم گشت.ببخشید که در میان آمدن و رفتن جای شما را تنگ کرده ام.لطفا مرا تاب بیاورید.دیری نخواهد پایید.من مسافرم.
* عنوان را هر جوری دلتان خواست بخوانید.من روباهم را گم کرده ام.